امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

احوالات امیرحسین در 9ماهگی

1391/7/21 21:11
نویسنده : آبجی بزرگه
340 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستای خوبمقلب

اصلا معلوم نیست تو این وب چه خبره!!!!

دایی شدن هم ماجرایی داره برای خودش...

یه مدته خبری از عکس جدید و آپ جدید نیستدل شکسته

دارم فراموش میشم دیگهگریه

شکم آبجی کلی تپل شده....

مث توپ شده ....

البته به نظر من بیشتر شبیه یه پل هوایی واسه کوچولوهاست....متفکر

این روزا خیلی هوس می کنم از روی این پل تردد کنم...قهقهه

آخه می دونین که خطرش کمترهنیشخند

آبجی هی به شکمش اشاره می کنه و میگه نازی نی نی نازیمتفکر

من که نی نی ندیدم اما واسه اینکه دلش را نشکنم ، منم رفتم شکمش را ناز کردم....

بعد یه خنده شیطنت آمیز کردم و یه کوچولو نی نی را زدمزبان

هرچی من می خوام فراموش کنم یه نی نی تو راهه باز یادم می اندازن خوب....

هر روز میگن امیرحسین دوست داری نی نی چی برات بیاره...

یکی نیست بگه آخه مگه من براش کارت دعوت فرستادم که بیادقهر

کی میشه اتاق نی نی چیده بشه من یه دلی از عزا در بیارمنیشخند

خوب صحبت از نی نی بسه دیگه...

بریم سراغ احوالات امیرحسین...

درست وقتی وارد 9ماهگی شدم دو تا مروارید کوچولو تو دهنم سبز شدخجالت

هورااااااااااا....

بالاخره منم دندون دار شدم....

به همین مناسبت آبجی برام یه نی نی کوشولو خرید که ازش خوشم نمیادقهقهه

آخه کلا من به اسباب بازی علاقه ای ندارم....

درست برعکس داداش و آبجی.....

چند روزه یه چیزی توجهم را به خودش جلب کردهمتفکر

هر جا که من میرم میاد...

هرچی دور خودم می چرخم و سعی می کنم بگیرمش نمیشه....

در کل همبازی خیلی خوبیه...از خود راضی

بذار ببینم آبجی چی صداش می کردخیال باطل

یادم اومد بهش می گفت سایه!!!!

این سایه خانوم کلا خیلی سرگرم کننده است...

و میتونه باعث بشه من یه نیم ساعتی دور خودم بچرخم و آواز بخونم...

صدایی که با سق زدن در می آوردم بلند تر شده...

با شروع آهنگ قر میدم و سق می زنم...

عاشق دَ دَ هستم فراوووووووووون...

خیلی زود حوصلم سر میره و جیغ و داد راه می اندازم...

دَ دَ دَ دَ  بابا .... مَمَد...دادا....مامان.... دَدَ...گریه

آخرشم یکی فداکاری می کنه و می برتم دَ دَ....

توی مطالعاتی که آبجی این روزا انجام داده...

من لوس شدم...تعجب

و اگه از 9 ماهگی بگذره سخت میشه جلوی لوس شدنم را گرفت!!!!

اما آبجی دلش نمیاد از هیچکدوم روشهایی که تو کتاب نوشته استفاده کنهنیشخند

اون طاقت گریه من را نداره....

و اگه یه وقت گریه کنم و هیچکس به دادم نرسه....

آبجی با اون شکم قلنبه اش میاد و منو بغل می کنه....

و هروقت کسی اذیتم کنه عصبی میشه و به شدت باهاش برخورد می کنه....قلب

به همین خاطر نمی تونه نسبت به گریه من بی اعتنا باشه...خجالت

واسه همینم من سو استفاده می کنم و تا چیزی بخوام گریه می کنم....نیشخند

خوب بریم سراغ عکسها تا بزرگ شدنم را ببینین...

اولین عکس تست لباس نی نی آبجی هستش که کلی منو هیجان زده کردقلب

اینجا لبام را مثل خاله ام می کنمخجالت

می دونم کار خوبی نیست اما گفتم یکم امتحان کنم دیگهنیشخند

حالا دست دست از خود راضی

تولد 9ماهگیم با بابایی رفتم آرایشگاه...

آقاهه شونه را هر طرف می برد منم برمی گشتم همون جا را نگاه کنم...

خلاصه کلی اذیتش کردم تا موهامو کوتاه کرد...

وقتی برگشتم خونه همه گفتن وایــــــــــــــــــی چقدر بامزه شدهخجالت

منم وقتی دیدم همه دورم جمع شدن یکم ترسیدم نگران

به نظرتون خوشتل نشدماز خود راضی

اینم موهای خوشتلم از این زاویهخجالت

می خوام برم حمام دوش بگیرم مژه

چند روز پیشم باز باداداشی رفتم آرایشگاه....

آخه یه مسافرت کوشولو داشتیم گفتم شیک کنم....

اینم یه عکس از شیطونی های منه....

این روزها همش از در و دیورا بالا میرم ....

دلم می خواد زودتر راه برم اما فعلا یکم می ترسم....

تو خوابم آرامش نداریم از دست دوربین آبجیابرو

خوب تا عکسای خوشتل خوشتل بعدی خداحافظ.ماچ

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (6)

مامان پاتمه
22 مهر 91 11:25
سلام عزیییییییییزم وای موهاشو نگاااااااااااااااا چه ناز شدی فسقلی قربون اون دوتا چشم سیاه و خوشگلت برم دایی کوشولو
غــزال
28 مهر 91 14:27
وااااای تولد نه ماهگیت مبارک باشه دایی جووونی چه ناز و بزرگ شدی ...... لباس ِ درسا جونی هم که تنت کردی و حسابی دلبری میکنی ........ چه موهایییی ..... ) دست بابایی و داداشی درد نکنه فشن ِکوچک
نرگس(مامان ساینا)
1 آبان 91 10:34
هزار هزار هزار ماشاال... به شما که اینقده خوش تیپ هستین آبجی خاااااااااانم بدو اسفند دود کن بعد عکس بگییییییییییر
عسل
18 آبان 91 23:20
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، وبدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
مامان پاتمه
27 آبان 91 12:19
کژایی پس؟؟
elmira
5 دی 91 16:28
بانمکه