احوالات امیرحسین در 9ماهگی
سلام دوستای خوبم
اصلا معلوم نیست تو این وب چه خبره!!!!
دایی شدن هم ماجرایی داره برای خودش...
یه مدته خبری از عکس جدید و آپ جدید نیست
دارم فراموش میشم دیگه
شکم آبجی کلی تپل شده....
مث توپ شده ....
البته به نظر من بیشتر شبیه یه پل هوایی واسه کوچولوهاست....
این روزا خیلی هوس می کنم از روی این پل تردد کنم...
آخه می دونین که خطرش کمتره
آبجی هی به شکمش اشاره می کنه و میگه نازی نی نی نازی
من که نی نی ندیدم اما واسه اینکه دلش را نشکنم ، منم رفتم شکمش را ناز کردم....
بعد یه خنده شیطنت آمیز کردم و یه کوچولو نی نی را زدم
هرچی من می خوام فراموش کنم یه نی نی تو راهه باز یادم می اندازن خوب....
هر روز میگن امیرحسین دوست داری نی نی چی برات بیاره...
یکی نیست بگه آخه مگه من براش کارت دعوت فرستادم که بیاد
کی میشه اتاق نی نی چیده بشه من یه دلی از عزا در بیارم
خوب صحبت از نی نی بسه دیگه...
بریم سراغ احوالات امیرحسین...
درست وقتی وارد 9ماهگی شدم دو تا مروارید کوچولو تو دهنم سبز شد
هورااااااااااا....
بالاخره منم دندون دار شدم....
به همین مناسبت آبجی برام یه نی نی کوشولو خرید که ازش خوشم نمیاد
آخه کلا من به اسباب بازی علاقه ای ندارم....
درست برعکس داداش و آبجی.....
چند روزه یه چیزی توجهم را به خودش جلب کرده
هر جا که من میرم میاد...
هرچی دور خودم می چرخم و سعی می کنم بگیرمش نمیشه....
در کل همبازی خیلی خوبیه...
بذار ببینم آبجی چی صداش می کرد
یادم اومد بهش می گفت سایه!!!!
این سایه خانوم کلا خیلی سرگرم کننده است...
و میتونه باعث بشه من یه نیم ساعتی دور خودم بچرخم و آواز بخونم...
صدایی که با سق زدن در می آوردم بلند تر شده...
با شروع آهنگ قر میدم و سق می زنم...
عاشق دَ دَ هستم فراوووووووووون...
خیلی زود حوصلم سر میره و جیغ و داد راه می اندازم...
دَ دَ دَ دَ بابا .... مَمَد...دادا....مامان.... دَدَ...
آخرشم یکی فداکاری می کنه و می برتم دَ دَ....
توی مطالعاتی که آبجی این روزا انجام داده...
من لوس شدم...
و اگه از 9 ماهگی بگذره سخت میشه جلوی لوس شدنم را گرفت!!!!
اما آبجی دلش نمیاد از هیچکدوم روشهایی که تو کتاب نوشته استفاده کنه
اون طاقت گریه من را نداره....
و اگه یه وقت گریه کنم و هیچکس به دادم نرسه....
آبجی با اون شکم قلنبه اش میاد و منو بغل می کنه....
و هروقت کسی اذیتم کنه عصبی میشه و به شدت باهاش برخورد می کنه....
به همین خاطر نمی تونه نسبت به گریه من بی اعتنا باشه...
واسه همینم من سو استفاده می کنم و تا چیزی بخوام گریه می کنم....
خوب بریم سراغ عکسها تا بزرگ شدنم را ببینین...

اولین عکس تست لباس نی نی آبجی هستش که کلی منو هیجان زده کرد

اینجا لبام را مثل خاله ام می کنم

می دونم کار خوبی نیست اما گفتم یکم امتحان کنم دیگه

حالا دست دست 
تولد 9ماهگیم با بابایی رفتم آرایشگاه...
آقاهه شونه را هر طرف می برد منم برمی گشتم همون جا را نگاه کنم...
خلاصه کلی اذیتش کردم تا موهامو کوتاه کرد...
وقتی برگشتم خونه همه گفتن وایــــــــــــــــــی چقدر بامزه شده
منم وقتی دیدم همه دورم جمع شدن یکم ترسیدم 

به نظرتون خوشتل نشدم


اینم موهای خوشتلم از این زاویه


می خوام برم حمام دوش بگیرم 

چند روز پیشم باز باداداشی رفتم آرایشگاه....
آخه یه مسافرت کوشولو داشتیم گفتم شیک کنم....





اینم یه عکس از شیطونی های منه....
این روزها همش از در و دیورا بالا میرم ....
دلم می خواد زودتر راه برم اما فعلا یکم می ترسم....


تو خوابم آرامش نداریم از دست دوربین آبجی

خوب تا عکسای خوشتل خوشتل بعدی خداحافظ.


احوالات امیرحسین در 9ماهگی
